گنجور

 
کمال خجندی
 

گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوز

نرگس مست تو منظور نظرهاست هنوز

نقشبند رخت از غایت حیرانی خویش

به تمامی مه روی تو نیار است هنوز

نیست ما را به بهای سر مویت جانی

ورنه آن زلف سیه بر سر سود است هنوز

گر به شمشیر جفا خون دل ما ریزی

به وفای تو که جرم از طرف ماست هنوز

سر سرو با قا تو دعوی تطافت می کرد

سالها گر چه بر آمد نشد آن راست هنوز

همچو اشکم ز نظر گرچه نکندی صد بار

بر سر و چشم جهان بین منت جاست هنوز

هست نظارگی روی تو امروز کمال

بی بصر منتظر وعده فرد است هنوز