گنجور

 
کمال خجندی
 

ما را بچه جرم از نظر انداخته باز

ما سوخته و تو بخان ساخته باز

صد شب بمن آورده بروز وز تکبر

روز دگرم دیدم و نشناخته باز

گر داعیة سوختن جان منت نیست

چون شمع وجودم ز چه بگداخته باز

با ابروی تو دیده نهانی نظری باخت

دل گفت نظر کن که چه کج باخته باز

ای آمده در حلقه عشاق سواره

بر لشکر مغلوب چرا تاخته باز

از دوده درونها شه من نیک بیندیش

کز آتش دلها علم افراخته باز

گر صید تو شد زود کمال این عجبی نیست

بر مرغ برانداخته انداخته باز