گنجور

شمارهٔ ۵۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب

خروش ناله مستان به گوش او نرسید

و گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب

چو مطرب غم او چنگ زد به دامن من

از گوشمال جفا ناله می کنم چو رباب

از جیب پیرهن اندام نازنین بینش

چنانکه از تنه شیشه قطره های گلاب

اگرچه ریختن خون به حکم شرع خطاست

بریز خون صراحی که هست عین صواب

بیا به جان و سر خود که دردمندان را

به مرهمی که توانی زمان زمان دریاب

مگر که در سر زلفین او وزید صبا

که می وزد ز گلستان نسیم عنبر ناب

ترا به چشمه حیوان چرا کنم تشییه

که هست تشنه لعل تو گوهر سیراب

کنون که جور فراق از تو بر کمال آمد

ز دست دیده فتادم چو کاسه بر سر آب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام