گنجور

 
کمال خجندی
 

به با رخ تو خود را بوجه می ستای

این نام حسن بروی بر عکس می نماید

د ای گل چه می گشانی پیش من این ورقها

گر ناز و شیوه نبود زینها چه می گشاید

درویش کوی خود را مرسوم غم رسانی

گفتی نشاید اما این بخل هم نشابد

دل فال زد برندی نام قدت بر آمد

کار صواب باشد هر جا الف بر آید

. زین زهد بسته بر خود من نیز دست شستم

رنگی که خام بندی زین بیشتر نباید

ذوق سماع دارم ای مطربان خاموش

بانگی زند بر چنگ نا نغمه ای سراید

طیع کمال از آن لب جامیست به لطافت

جز باده هر چه گویند او را فرو نیاید