گنجور

 
کمال خجندی

مهره روی تو نه در خورد من مسکین بود

چه کند بنده چر تقدیر خداوند این بود

بر نیامد بهوای دل دیوانه خویش

ز آنکه فرهاد نه مرد هوس شیرین بود

هر که او روی نکو دید و دل از دست نداد

نه دلی داشت به هیچ خبری از دین بود

بسکه چشمم ز فراق رخ او اشک فشاند

در شب هجر فراغه زمه و پروین بود

خاک در دیده این بخت که خفت و نشناخت

قدر آن شب که مرا خاک درت بالین بود

این همه چاشنی از ذوق لبت بافت کمال

ور نه اول سخن او نه چنین شیرین بود