گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا لطف گفتارش از راه برد

لبش هوشم از جان آگاه برد

رخ ماه را ماند آن رخ مگر

بشطرنج خوبی رخ ماه برد

غمش هر کجا در دلی خانه ساخت

برای گل از روی ما کاه برد

جهان پر ز آوازه عاشقیست

مگر نیت او ناله و آه برد

مرادم تونی از تو خواهم مراد

که درویش حاجت بر شاه برد

برآن استان در خجالت سریست

که تصنیع خود گاه و بیگاه برد

چه گوهر شناس است چشم کمال

که سرمه از آن خاک درگاه برد