گنجور

شمارهٔ ۴۵۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

صبا ز دوست پیامی بسوی ما آورد

بهمدمان کهن دوستی به جا آورد

رسید باد مسیحا دم ای دل بیم

بر آر سرکه طبیب آمد و دوا آورد

نه من ز گرد رهش دل به باد دادم و بس

که باد مشک ختن هم ازین هوا آورد

برای چشم ضعیف رمد گرفته ما

ز خاک مقدم محبوب توتیا آورد

خیال بار که بر سر طبیب حاذق اوست

به جان خسته دلان مژده شفا آورد

شب فراق شد ابر دو دیده در باران

چو در خیال خود آن لعل جانفزا آورد

همیشه مردم چشمم برهنه بر می گشت

ندانم این همه بارانی از کجا آورد

کمال درانه دل با کبوتری در باره

که نامه ای به تو از بار آشنا آورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام