گنجور

 
صفای اصفهانی
 

مرا دلیست که جان را بسر چها آورد

دهم بباد که پیغام آشنا آورد

هزار عقده بدل داشتم تمام گشود

که بوی زلف تو باد گره گشا آورد

چه طعنه ها که بادراک و هوش چرخ زدیم

ز مستی می عشقت که رو بما آورد

چنان ربود که ما را نه عقل ماند و نه هوش

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

بر آن سرم که کنم جان دردمند نثار

برین طبیب که هر درد را دوا آورد

گل خلیل دماند ز آتش نمرود

چه معجزست که پیغمبر صبا آورد

ز نای مرغ مرا صبحدم رسید بگوش

ترانه ئی که دل کوه را صدا آورد

ب آسمان ندهم سایه سرای مغان

که آفتاب بدین سایه التجا آورد

بملک جم نفروشم گدائی در فقر

که خط سلطنت مطلق این گدا آورد

خمار نرگس آن می پرست عربده جوی

هزار رخنه بپیران پارسا آورد

ز خاندان سلامت بدستیاری عشق

مرا بساحت میدان ابتلا آورد

بخاک میکده نازم که با تحرک باد

بما حکایت جام جهان نما آورد

نماند ظلمت کثرت که آفتاب وجود

برون سر از افق وحدت صفا آورد