گنجور

شمارهٔ ۴۱۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود

غمخانه درویش به از خلد برین بود

هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی

در بارگه عشرت ما عیش کمین بود

حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا

کان لب بشکر خنده هم آن بود

از گوشه خاطر بنشاط نظر او

و همین بود اندیشه برون آمد و غم نیز بر این بود

دل رفت به حیرت همه شب در سر آن زلف

کر طالع شوریده امیدش به چنین بود

القصة بنظاره آن روی براندیم

عیشی که به از مملکت روی زمین بود

من بعد کمال از اجل اندیشه ندارد

کز زندگیش غایت مقصود همین بود



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید