گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بود

از غایت تلخی چو دم بازپسین بود

یاد لب و دندان چو لعل و گهر او

میکردم و جز عم صدف در ثمین بود

آن عهد کجا رفت که از زلف چو شامش

زنجیرکشان این دل دیوانه بچین بود

گر ز آنکه فراموش شد آنسرو سهی را

کش ابن یمین از همه عشاق کمین بود

از یاد نرفت ابن یمین را که چو سایه

اندر پی آن شمسه خوبان زمین بود

خرم شب وصلش که مرا تا سحر از شام

مهتاب بنظاره آن روی و جبین بود

امروز چنان گشت که گوئی همه عمر

با سوخته مهر خود آن ماه بکین بود

رفتیم بنظاره رخسار چو ماهش

کز هر دو جهان حاصل عشاق همین بود

ابروی کمان پیکرش از غمزه خدنگی

زد بر جگر خسته که آن را ابن یمین بود