گنجور

 
کمال خجندی
 

دوشم دل از غم تو بر آتش همی طپید

وز دیده باخیال لبته آب میچکید

زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب

میسوخت چون نمک بجراحت همی رسید

در پیش میفکند سر خود قتیل عشق

از شر این گناه کز آن تیغ می برید

نا کرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم

دال است زلف تو نتوان بی قلم کشید

پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه

چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید

گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف

از باد تاله پشه کمتر توان شنید

چشم کمال روی تو دید و بگریه گفت

چشم رونده چون تو در اقلیم ها ندید