گنجور

 
کمال خجندی
 

دگر گفتی نجویم بر تو بیداد

مبارک مرد و آنگه کردی آزاد

چه منت باشد از میاد بیرحم

که پای مرغ بسمل کرده بگشاد

چه حاصل زآنکه شیرین از لب خویش

پس از کشتن دهد حلوای فرهاد

فراموشم نخواهی شد چو الحمد

در آن دم که به تکبیر آوری باد

به بادت می فرستم خدمت و باز

نمی خواهم که بر تو بگذرد باد

شدم خاک و به هر سو برد بادم

کسی کز دوست دور افتد چنین باد

کمال از خون دل تر سازه نامه

سلام خشک چون نتوان فرستاد