گنجور

 
کمال خجندی

دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد

نشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد

پرتوی ز آینه روی جهان آرایت

مطلع حسن و لطافت مه تابان آمد

شمه ای از سر گیسوی عبیر افشانت

نافه آهوی چین طرف ریحان آمد

تا رسید از سر کوی تو نسیمی به بهشت

میر بنده خاک درت روضه رضوان آمد

سالها پیش وصال تو بنتوان گفتن

کآنچه بر جان من از محنت هجران آمد

دل به امید سرا پرده وصلت هیهات

رفت چندانکه ره عمر به پایان آمد

هر که را در دو جهان آرزوی روی تو نیست

حیوانیست که در صورت انسان آمد

ای که دل می طلبی در شکن زلفش جوی

زآنکه او مجمع دلهای پریشان آمد

که رساند به کمال از سر کوی تو نشان

پای امید چو اندر ره نقصان آمد