گنجور

 
سوزنی سمرقندی

الغ عارض ز . . . ن گربه افتاد

جهانرا گنده گردانید از باد

چرا خاکش نپوشیدند بر روی

که باگه این کند گربه چو افتاد

گه گربه بعهد ارسلان خان

بسی ورزید و زر و سیم بنهاد

چه گه گربه سگی هندو نژاد است

پلید و بدرگ است روسبی زاد

هزار آزاد مرد شهره گفتند

که آن سگ خواجه را کردست آزاد

رمید از خواجه سالی پنجه و شصت

پشیمان شد چو شد هفتاد و هشتاد

شداست این پیر هندو نرم گردن

چو از نان خود اندر ماند تن داد

کنونش طوق باید برنهادن

بسوی خانه خواجه فرستاد

ز چاکا چاک کاج حاجب بوم

قفا گه سرخ کرد و راست بنهاد

گه گربه شود چون گربه عوسه

کند از آرزوی کاج فریاد

گه گربه که باشد تا من او را

به پیش صاحب عادل کنم یاد

که پیش صاحب ار یاد خلیفه

کنم در چین زمین بوسد ببغداد

گزیده صاحب عادل که ایزد

جهانرا دارد از داد وی آباد

خداوندی که با فرزند خطاب

ز بخت نیک شد همنام و همزاد

فلک از بهر او کرد است گوئی

سرای دولت و اقبال بنیاد

عروس دولت و ملک شرف را

مساعد بخت او شاه است و داماد

خداوندان گیتی را رهی کرد

باحسان و دل نیک و کف داد

همه عالم بدو شادند و خوش طبع

همیشه طبع او بادا خوش و شاد

شراب خسروی شیرین بکامش

بود تا قصه از شیرین و فرهاد