گنجور

شمارهٔ ۳۴۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود

که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود

بر آستان محبت که سر نهاد شبی

که لطف دوست برویش دریچه نگشود

تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز

که هست عاقبت کار عاشقان محمود

بگفت کز چه رمزبست دوست را یعنی

که تو نبودی و مارا هوای عشق تو بود

گرت چو شمع بسوزند رخ متاب از بار

زنیرگیست کز آتش همی گریزد دود

چو باز بسته مانی گلیم فقر گذار

چو بر پلاس ترا نیست رنگ خرقه چه سود

درون کعبه دل دلبری است روحانی

که قدسیانش به تعظیم کردهاند سجود

زبان فال فرو بند نزد اهل کمال

رموز عشق نباشد حدیث گفت و شنود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام