گنجور

شمارهٔ ۳۳۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید

برافکن پرده تا جان را سعادت روی بنماید

به رویت نسبتی کردیم روی ماه تابان را

کلاه حسن، أو زآن روز برخورشید می ساید

کسی کز پرتو مهر تو دارد گرمینی برسر

کارگر از آتش بپرهیزد چو شمعی سوختن باید

پیاد صبح در کویت طوافی کردی لیکن

نمی ترسم که چون گردم زخاک بات برباید

در آن حضرت کجا باشد مرا امکان گردیدن

که مقبل بنده ای باید که آن درگاه را شاید

بسی دلبستگی دارد به زلفت عقل سودائی

مرا زین عقدهٔ مشکل ندانم تا چه بگشاید

چو ماه عبد اگر شامی به سر وقت کمال آئی

ترا حسن رخ و او را سعادتها بیفزاید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify