گنجور

شمارهٔ ۳۰۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

از باد سر زلفت یک روز پریشان شد

جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد

حال دل خود گفتم با چاره گر دردی

بیچاره به درد دل آهی زد و گریان شد

چشم که رسید آیا باز این دل خرم را

کز ناوک مژگانی آزرده پیکان شد

دل خواست شدن سوئی جان نیز روان با او

تا تو ز نظر رفتی هم این شد و هم آن شد

باشد همگی تاوان بر چشم من گریان

هر خانه که از باران در کوی تو ویران شد

آن مه که شبی دیدی در حسن تمام او را

از شرم جمال تو ماهیست که پنهان شد

می گفت کمال از می دارم هوس توبه

چون دید رخ ساقی از گفته پشیمان شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام