گنجور

 
کمال خجندی
 

آن سرو قد نگر که چه آزاد می‌رود

وآن غمگسار بین که چه دلشاد می‌رود

به روی سرو قامت گل‌بوی لاله‌رخ

با قد خوش خرام چو شمشاد می‌رود

بر بام هفت قلعه گردون ز بیدلان

هرشب فغان و ناله و فریاد می‌رود

اشک از دمشق دیده ز سودای مصر دل

مانند سیل دجلهٔ بغداد می‌رود

بنیاد جان که داشت بنا بر زمین دل

از سیل بار دیده ز بنیاد می‌رود

بر جان بیدلان ستمکش ز دلبران

در شهر ما نگر که چه بیداد می‌رود

عمر عزیز گر نکنی صرف با بتان

چون خاک راه دانش که بر باد می‌رود

خسرو مدام با لب شیرین نهاده لب

خون جگر ز دیده فرهاد می‌رود

با آن پری پیام کمال ای نسیم صبح

اعلام دادمت مگر از باد می‌رود