گنجور

شمارهٔ ۲۵۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست

پیش بالابش حدیث سرو می گوئیم پست نیست

هست گفتند آن دهان را هر چه می گویند نیست

گفتند آن میانرا هر چه می گویند هست

دل شکست از غصه کآن ابرو ز چشم انداختش

شیشه پر خون بود از طاقی در افتاد و شکست

خون دل در هر رگ از شادی بجست از جای خویش

چون به قصد خون من از شست تو تیری بجست

گفته بود از غمزه پیکانها نشانم در دلت

هرچه گفت آن سنگدل بک یک مرا در دل نشست

مرحبانی داشت دل مقصود ازان مقصود دل

مرحبا ای دل گرت مقصود خواهد داد دست

تیم کشته مانده بود از نیم ناز او کمال

یک دو شیوه گر نمی کرد آن دو چشم نیم مست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید