گنجور

 
کمال خجندی
 

مرد عشق تو به غم همدرد است

دردمند تو بلا پرورد است

هر که از درد و رنگی دارد

اشک او سرخ و رخ او زرد است

بیخیر میفتد آتش خواب است

درد و غم می خورد اینش خورد است

دردمندان به دو رخ پاک کنند

کف پا کز ره ن گرد است

هست با درد تو هر فردی را

عالمی کز همه عالم فرداست

عشق، بیدرد سری گرم نکرد

شمع تا سوز ندارد سرد است

چون براند سخن از درد کمال

هر که مردست بگوید مرداست