گنجور

شمارهٔ ۲۱۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گر حال دل به دوست نه امکان گفتن است

بر شمع سوز سینه پروانه روشن است

از من بگو به مدعی ای یار آشنا

من فارغم ز قصد تو چون دوست با من است

آنرا که دل سوى لب او می کشد چو جام

بر سر نوشته اند که خونت بگردن است

جان نگذرد ز کوی تو کان عندلیب عیب

مرغی است کش حظیرة قدسی نشیمن است

آن دوستدار کز تو جدا می کند مرا

وان هم به حق صحبت دبرین که دشمن است

عاشق شکسته پای نه در پیش تست و بس

هر هر جا فتد چو زلف تو مسکین فروتن است

ای دل چو بشنوی خبر وصل از آن دهان

باور مکن که آن سخن نا معین است

نام کمال رفت به پاکیزه دامنی

تا در غمت به خون دل آلوده دامن است



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید