گنجور

 
کمال خجندی

غم عشق را هیچ تدبیر نیست

بجز وصل و آنچز به تقدیر نیست

به قتل محبان فا مانع است

و گر نه ز محبوب تقصیر نیست

گرفتم که بر دل زدی ناوکم

دریغیت هیچ آخر از تیر نیست

رها کن سر زلف در دست دل

که دیوانه را به ز زنجیر نیست

مکن صوفیا ذکر خلوت به من

که بیشم سر زهد و تزویر نیست

به پاکی و روشندلی ای جوان

می سالخورده کم از پیراه نیست

به مقصد قدم زودتر به کمال

که جز آنت از دست تأخیر نیست