گنجور

 
کمال خجندی
 

غمت ریخت خونم شهادت همین است

شهادت چه باشد سعادت همین است

نه امروز رسم جفا کرد؛ تو

ترا سالها شد که عادت همین است

چو میرم ز دردت گذر بر مزارم

مرا از نو چشم عبادت همین است

نخواهی دمی بی جفا عاشقان را

ازین بیوفائی مرادت همین است

اگر بر درت باز مانم به خدمت

نشان قبول عبادت همین است

هلاک من از عشق باشد ارادت

مرید طلب را ارادت همین است

کمال از سگ کویش آموز افغان

که در عاشقی استفادت همین است