گنجور

شمارهٔ ۱۵۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت

شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت

تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف

همچون پر طاوس نشان بر سر آیت

با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند

نرسم به دهان نو در آید به حکایت

جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان

از دوست به دشمن نتوان برد شکایت

گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد

بنیاد ز من نه اگر این است جنایت

کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی

کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت

بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست

در سنگ کند ناله فرهاد سرایت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام