گنجور

 
کمال خجندی
 

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت

شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت

تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف

همچون پر طاوس نشان بر سر آیت

با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند

نرسم به دهان نو در آید به حکایت

جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان

از دوست به دشمن نتوان برد شکایت

گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد

بنیاد ز من نه اگر این است جنایت

کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی

کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت

بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست

در سنگ کند ناله فرهاد سرایت