گنجور

 
کمال خجندی
 

چشم شوخ نو هر کرا کشتست

اول از رشک آن مرا کشتست

به شکر گفته اند دشمن کش

دوستان را لبت چرا کشتست

غم تو لشکر سلیمان است

که چو مورم به زیر پا کشته است

گفته ای خونبهای کشت منم

همه را عشق خونبها کشته است

خسته غمزه را لب تو دواست

خستگان ترا دوا کشته است

آفتاب از تو حسن میدزدد

صبح از آن رو چراغ ها کشته است

وعده کشتی بده به کمال

جان من وعدهای کرا کشته است