گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی

هزاران غم کزو دارم یکی غمخوار بایستی

نمودی چهره مقصودی ز رخسار و خط خوبان

ولی آئینه ما آی پی زنگار بایستی

چه سود ار همدمم شد خضر سوی چشمه حیوان

مرا همراهی آن سرو خوش رفتار بایستی

قدم گر رنجه فرمودی به سروقت من از یاری

رقیب آن روز دور از بار و گل بی خار بایستی

توانستی بت چین کرد با او دعوی خوبی

ولی از نرگسش چشم و ز گل رخسار بایستی

ز لب گر وعده فرمودی که بوسی با تو بفروشم

چو نوحم عمر و چون قارون زر بسیار بایستی

کمال از جمله نشربنی که بخشد بار با باران

ترا بایستی وصلست و آن هر بار بایستی