گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا زیبد به چوگان سر زلفت نظربازی

که سر در بازم و چون گوی نگریزم ز سر بازی

شکسته بسته چوگانیست گوئی زلف شبرنگت

که کس با او نیارد کرد جز باد سحر بازی

چه شیرین حقه بازست آن لب پر عشره کز مردم

دهان ننگ تو چون حقه پنهان کرد در بازی

دلا بر گردن از زلفش ترا طوق آنگهی زیبد

که در دام بلا خود را کبوتروار در بازی

به آن لب هر که بازد عشق از کشتن نیندیشد

مگس گر فکراین کردی نکردی با شکر بازی

چه آموزی به آن طره که چون فرزین فهد بندم

چو کجبازست و ریخ دارد مکن با او دگر بازی

کمال ار عشق بازی و نظر با آن دو رخ اولی

که در لعب محبت نیست خود زین خوبتر بازی