گنجور

شمارهٔ ۱۰۴۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی

تا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی

فرض کردیم که سجاده فکندی بر آب

چون نداری گهر معرفتی کم زخمی

تا نیاری قدم از منزل هستی بیرون

سالها گر بروی راه به جانی نرسی

ای که از دل نفست راست برون می آید

نفس اینست که از خویش ببری

نیست حاجت که بود سد سکندر در پیش

نفسی در میان تو و او مانع و حایل تو بسی

رانده اند از شکرستان سعادت زایتست

که شب و روز هواخواه هوا چون مگسی

حاصل از زهد بجز دردسری نیست کمال

تا که در صومعه مشغول هوا و هوسی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید