گنجور

 
کمال خجندی
 

کدام سر که ندارد دماغ سودایی

کدام دل که بود خالی از تمنایی

کجاست پای روانی کدام دست و دل است

نیست بسته به زنجیر زلف زیبایی

مکن ملامتم ای مدعی در این دعوی

هست در سر هر کس به قدر سودایی

چو صبح اگر نفسی می‌زنم ز مهر مهیست

بود هر آینه این دم زدن هم از جایی

بیا و سرو قد خویش عرضه کن بر ما

همچو سرو قدت نیست مجلس‌آرایی

حدیث سرو چمن با قدت نباید راست

که پیش او نتوان گفت زیر و بالایی

چنان ربوده حسن تو شد وجود کمال

که هیچگونه ندارد به خویش پروایی