گنجور

 
کمال خجندی
 

کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدی

تا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی

خوش بود ار سحر گهی نزد ستم رسیدگان

از دم فاصنة صبا مزده دلبر آمدی

در دم آخر ار بدی بر من خسته اش گذر

جان به لب رسیده ام خرم و خوش بر آمدی

اگه به چمن در آمدی شاهد سرو قد ما

گل ز حیای روی او سرخ به هم بر آمدی

بنده وقت آن دمم کان بث شوخ عشوه گر

وعده بدادی از رهی وز ره دیگر آمدی

زودترش فرو رود پای به گل درین هوس

بر سر کوی زیر کی هر که بود سر آمدی

جور و جفای بیحدش از دل ما به در شدی

روزی اگر کمال را مونس و غمخور آمدی