گنجور

شمارهٔ ۱۰۱۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی

باری برم خیالی چون نیستم وصالی

ای باد کی گذارت زآن سو مجال باشد

بیماری و نباشد دانم ترا مجالی

امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان

کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی

چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه

دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی

از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا

گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی

میخواست گل که خود را مالد برآن بناگوش

آن شوخ بی ادب را بایست گوشمالی

همکاسه سگانت سازی من گدا را

گر کوزه گر بسازد از خاک من سفالی

روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم

داری ز سایه خود از ناز کی ملالی

دارد کمال با خود زلفش نرا مقید

دارند ماهرویان در دلبری کمالی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید