گنجور

 
خیالی بخارایی

تا دلم را به غم هجر درانداخته‌ای

صبر را خانه ز بنیاد برانداخته‌ای

دل نیندازم اگر تیر تو از جان گذرد

تا نگویند به سهمی سپر انداخته‌ای

تا گشادی به تبسّم لب شیرین، ز حسد

شوری اندر دل تنگ شکر انداخته‌ای

آب روی تو چو از سیل سرشک است ای چشم

تو چنینش ز چه رو از نظر انداخته‌ای

این چه ساقی‌ست خیالی که به جای می ناب

تیر او خوردی و مستانه سرانداخته‌ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

خانهٔ صبر مرا باز برانداخته‌ای

تا چه کردم که مرا از نظر انداخته‌ای؟

هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی

خویش را نیک به جایی دگر انداخته‌ای

عوض آنکه به خون جگرت پروردم

[...]

نظیری نیشابوری

سوی هرکس به عنایت نظر انداخته‌ای

تا قیامت ز خودش بی‌خبر انداخته‌ای

طمعم نیست کزین کو به سلامت بروم

که به هرسو که نهم پای، سر انداخته‌ای

عقل در حلقه نگنجد ز بس اندر خم زلف

[...]

صائب تبریزی

تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته‌ای

سوز خورشید به جان قمر انداخته‌ای

در سراپای تو کم بود بلای دل و دین؟

که ز خط طرح بلای دگر انداخته‌ای

دولت حسن تو وقت است شود پا به رکاب

[...]

مشتاق اصفهانی

بنگاهی ز خودم بی‌خبر انداخته‌ای

دل من خوش که بحالم نظر انداخته‌ای

پرتو مهر توام نیست عجب کز خاکم

شام برداشته‌ای و سحر انداخته‌ای

گشته‌ای یار رقیب آه که بهر قتلم

[...]

طبیب اصفهانی

ای که بر خاک شهیدان گذر انداخته‌ای

قتل ما را چه به وقت دگر انداخته‌ای

کشته ناز تواند این همه خونین‌کفنان

که درین بادیه بر یکدگر انداخته‌ای

بلعجب این که به غیری که هواخواه تو نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه