گنجور

 
خیالی بخارایی

سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکرد

کز خجالت پیش بالای تو سر بالا نکرد

نقد جان در حلقهٔ زلف تو بازاری نیافت

تا متاعِ خوشدلی را در سر سودا نکرد

اشک را زآن رو فکندم از نظر کاندر رهت

زو ندیدم آب رویی تا مرا رسوا نکرد

ماجرای آب چشم گوهر افشان مرا

«تا شنید آن بی‌وفا دیگر گذر بر ما نکرد»

با خیالی روزگاری لعل شیرین کار تو

گفت روزی چارهٔ کارت کنم امّا نکرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد

بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد

بوسه ها پیچید در مکتوب بهر دیگران

وز تریها نامه خشکی به ما انشا نکرد

گرچه آمد نخلش از دست دعای ما به بار

[...]

قدسی مشهدی

جز محبت، سینه‌ام علم دگر پیدا نکرد

چون صدف، کس انتخاب قطره از دریا نکرد

عاشق و معشوق را شرط است با هم سوختن

شمع درنگرفت تا پروانه‌ای پیدا نکرد

کلبه تنگ مرا جای دو خون‌آلوده نیست

[...]

سیدای نسفی

یک دم آن شوخ مصور چهره با من وا نکرد

تا نبردم خانه خود صورتی پیدا نکرد

بیدل دهلوی

طبع سرکش خاک‌گشت و چشم شرمی وانکرد

شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد

عمرها شد آمد و رفت نفس جان می‌کند

ما و من بیرون در فرسود و در دل جا نکرد

زندگی بیع و شرای ما و من بی‌سود یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه