گنجور

 
خیالی بخارایی

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد

به هر دیار که رو آورد براندازد

گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی

نخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد

میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیب

بر آن سر است که ما را به هم دراندازد

مرا ز پای در انداخت دست محنت تو

هزار بار برآنم که دیگر اندازد

کمان کین مکش ای فتنه جو که نزدیک است

که مرغ روح ز سهم بلا پر اندازد

اگر حدیث خیالی به حشرگاه رسد

ز عشق ولوله در صفّ محشر اندازد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سید حسن غزنوی

به بوسه یار من از پسته شکر اندازد

به بذله از صدف لعل گوهر اندازد

سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشید

شفق بهانه از رشک خون بر اندازد

ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمد

[...]

ابن یمین

مرا که طوطی شکر فشان گلشن قدس

چو پیش بلبل نطق اوفتد پر اندازد

عروس این تتق سبز زرنگار ز شرم

چو بکر فکر مرا دید زیور اندازد

فریب و ریو ز سودائیان بیمایه

[...]

ناصر بخارایی

اگر نقاب شب از روی مه براندازد

ز مهر فتنه به شام و سحر در اندازد

غلام هندوی آن طرهٔ چو شمشادم

که سایه بر رخ خورشید انور اندازد

اگر فرستد پروانه‌ای به دست خیال

[...]

صائب تبریزی

چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد

به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد

خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند

حباب وار کلاه از طرب براندازد

ز بس که تشنه سرگشتگی است کشتی من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه