گنجور

 
خیالی بخارایی
 

باز از قدم گل چمن پیر جوان شد

وز زلف سمن باد صبا مشک‌فشان شد

تا عرضه دهد پیش قدت بندگی خویش

سر تا به قدم سوسن آزاده زبان شد

تا زمزمهٔ مهر تو بشنید به صد شوق

در رقص درآمد فلک و چرخ زنان شد

آب از هوس نخل خرامان قدت باز

شوریده صفت در قدم سرو روان شد

در جان خیالی چو وطن ساخت غم عشق

می‌خواست که ویران شود این خانه همان شد