گنجور

 
خالد نقشبندی

یا خیالت را بگو تا رو بگردانَد ز من

چون به بستر آرزوی خواب باشد بی‌توم

یا بیاسایم دمی با وی، فرو میرد مگر

آتش افروخته در استخوان پهلوم

من بدان سانم ز هجر تو که دانستی، ولی

بازگشتی هست مر وصل ترا ای مه روم؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای کفت بحر ایادی و دلت کان علوم

در معلی ز تو آموخته افلاک رسوم

گشته از کف تو آثار مسایی مشهود

شده از طبع تو اسرار حقایق معلوم

در کف حاسد تو سوسن آزاده چو خس

[...]

مشتاق اصفهانی

افغان ز شیشه چرخ کاین واژگونه مینا

آخر می اجل ریخت در جام میرمعصوم

او بود طایر قدس شد زین چمن که گیتی

ویرانه است و باشد ویرانه درخور بوم

القصه زین غم‌آباد چون رفت در وفاتش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه