گنجور

 
خاقانی شروانی
 

خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز

کان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند

آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید

با آدمی مطالبهٔ نان همان کند

بس مور کو به بردن نان ریزه‌ای ز راه

پی سودهٔ سان شود و جان زیان کند

آن طفل بین که ماهیکان چون کند شکار

بر سوزن خمیده چو یک پاره نان کند

از آدمی چه طرفه که ماهی در آب نیز

جان را ز حرص در سر کار دهان کند