زلف سیه منه که حجاب قمر شود
مپسند روزگارم از این تیره تر شود
آیینه روی من، مشو ایمن که سوی توست
آهم، که هم عنان نسیم سحر شود
غافل مشو ز آتش پنهانی دلم،
مپسند پای تا سرم از گریه تر شود
سیلی است سیل اشک که از هجر لعل یار،
هرچند خون شود جگر، این بیشتر شود
پیداست کز غم لب یاقوت فام توست
لخت دلم که رنگ به خون جگر شود
ویرانه دلم که بود جای گنج مهر،
ز این بیشتر مخواه که زیر و زبر شود
کوته نظر، نظر ز تو بر دیگری کند
حاشا که دیده جز به رخت دیدهور شود
ای نور دیده دیده به غیرت درآورم
گر دیده باز بر رخ یاری دگر شود
افسر حدیث عشق تو و محنت فراق
مشکل فسانه ای است مبادا سمر شود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و فراق میپردازد. شاعر با اشاره به زلف محبوب و تأثیرات آن بر دلش، از درد و رنج ناشی از دوری صحبت میکند. او میگوید که هر چه بیشتر به یاد معشوق بیفتد، غم و اشک او بیشتر میشود و دلش از عشق پر شده است. همچنین، از خطراتی که بر سر راه عشق وجود دارد سخن میگوید و به شدت از این که محبتش به کسی غیر از معشوقش معطوف شود، ابراز ناامیدی میکند. در نهایت، او با اشاره به عدم تحمل فراق و تأثیرات آن بر زندگیاش، خواهان تجدید محبت و اتصال دوباره با معشوق است.
هوش مصنوعی: موهای سیاه تو را بهعنوان پردهای که نور ماه را میپوشاند نپسند، زیرا زمانهام را از این هم تیرهتر خواهد کرد.
هوش مصنوعی: آیینهای که تصویر من را نشان میدهد، نباید احساس امنیت کنی، زیرا ناله و غمم به سوی تو بازمیگردد، و این غم مانند نسیمی در صبحگاه میوزد.
هوش مصنوعی: بیخبر نباش از آتش پنهانی که در دل دارم، نگذار که تمام وجودم از شدت گریه خیس شود.
هوش مصنوعی: اشکهای فراوانی که به خاطر دوری از محبوب میریزم، هرچند که دل را به درد میآورد، اما این احساس غم و اندوه بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: به وضوح مشخص است که غم و اندوهی که در دل من به وجود آمده، به خاطر لبان زیبا و قرمز رنگ توست، تا جایی که دلم به شدت جریحهدار شده و رنگ و رونق خود را از دست داده است.
هوش مصنوعی: دل ویران من که گنج عشق در آن جا داشت، فراتر از این نخواسته باش که همه چیز به هم بریزد.
هوش مصنوعی: نگاهی محدود به دیگری دارد، در حالی که با تمام وجود فقط تو را میبیند و به کسی دیگر توجه نمیکند.
هوش مصنوعی: اگر عشق و زیبایی محبوبم را ببینم، چشمانم را به غیرت میآورم و نخواهم گذاشت که به چهره کسی دیگر نگاه کنند.
هوش مصنوعی: قصه عشق تو و درد جدایی، داستانی پیچیده و دشوار است که امیدی به بهبود آن نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر ساعتی ز عشق تو حالم دگر شود
وز دیدگان کنارم همچون شمر شود
از چشم خون فشانم نشگفت اگر مرا
از خون سر مژه چو سر نیشتر شود
راز من و تو اشگ دو چشم آشکار کرد
[...]
ایخسروی که هر که کند بندگی تو
هم تاج بخش گردد و هم تاجور شود
هر دم ببندگی تو این خیمه کبود
چون خر گه ایستاده و بسته کمر شود
جان خرد ز خلق تو مشگ تبت برد
[...]
گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود
مشنو که چشم آدمی تنگ پر شود
ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
گر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود
آرام نیست یک نفسم در فراقِ تو
صبرم میسّر از تو دریغا اگر شود
گر جرمِ آفتاب بپوشد شگفت نیست
[...]
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
آن بیوفای عهد شکن را سفر شود
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
نزدیک بود کز تن من، جان به در شود
او می رود چو جان و مرا هست بیم آن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.