گنجور

 
افسر کرمانی

شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنی

مهربان باشی و بیداد فراموش کنی

پرتو روی تو بگرفت جهان، پرده بهل

مگر این آتش پر مشعله خاموش کنی

بی خود از باده دوش استی و ما هشیاران

مست سهل است، که دیوانه و مدهوش کنی

هرچه دل بود، ربودی و کشیدی در زلف

این گران سلسله را بهر چه بر دوش کنی

هوسم زندگی دیگر، و عمر دگر است

شود این هر دو گرم دست در آغوش کنی

باده زآن شیشه که با غیر خوری شرمت باد

خون حسرت زدگان است چرا نوش کنی

بنده طلعت او، خواهی اگر بود، افسر

شرطش آن است که از خویش فراموش کنی