گنجور

 
افسر کرمانی

شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنی

مهربان باشی و بیداد فراموش کنی

پرتو روی تو بگرفت جهان، پرده بهل

مگر این آتش پر مشعله خاموش کنی

بی خود از باده دوش استی و ما هشیاران

مست سهل است، که دیوانه و مدهوش کنی

هرچه دل بود، ربودی و کشیدی در زلف

این گران سلسله را بهر چه بر دوش کنی

هوسم زندگی دیگر، و عمر دگر است

شود این هر دو گرم دست در آغوش کنی

باده زآن شیشه که با غیر خوری شرمت باد

خون حسرت زدگان است چرا نوش کنی

بنده طلعت او، خواهی اگر بود، افسر

شرطش آن است که از خویش فراموش کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

پسرا بو که مرا باز فراموش کنی

وین دل تنگ چو آتشکده پر جوش کنی

بازی روبه از آن چشم چو آهو چه دهی

تا مرا خفته و بیدار چو خرگوش کنی

حلقه حلقه است سر زلف تو آخر چه شود

[...]

سعدی

یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی

نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی

هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود

تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی

علم از دوش بنه ور عسلی فرماید

[...]

ابوالحسن فراهانی

شادکی گردم اگر درد دلم گوش کنی

نشنوی به که کنی گوش و فراموش کنی

مژه بر هم مزن ای دیده که نتوانم دید

که تو با عکس رخش دست در آغوش کنی

آشفتهٔ شیرازی

وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی

شادی آری و غم رفته فراموش کنی

جامه عاریت سلطنت از تن بنهی

کسوت فقر از زیب برو دوش کنی

صوفی آسا بسماع آئی چون اشتر مست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه