گنجور

 
افسر کرمانی

برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌ام

کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آورده‌ام

از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان

هیچ را، تعبیر از آن سرّ دهان آورده‌ام

بس که در موی میانت برده‌ام فکرت به کار

خویش را باریک چون موی میان آورده‌ام

داده‌ام دل در هوای کوه نور پیکرت

تا نپنداری از این سودا، زیان آورده‌ام

بر نبرد خصم، برق جان‌گداز آه را

توأمان با تیرت ای ابرو کمان آورده‌ام

با حریفان، در قمار دلبری، غنج و دلال

نسیه می‌آری و من نقد روان آورده‌ام

گفتم این بالا و چشم و زلف و مژگان چیست؟ گفت:

فتنه‌ها باشد، که در آخر زمان آورده‌ام

همچو افسر، از غمت ای فتنه آخر زمان

شکوه‌ها بر مردم دارالامان آورده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

صبح وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام

آفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام

عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد

خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام

هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من

[...]

امیرعلیشیر نوایی

باز در دیر مغان آه و فغان آورده‌ام

عالمی را از فغان خود به جان آورده‌ام

از گناه توبه با زنار گبر خویش را

دست و گردن بسته در دیر مغان آورده‌ام

هرچه میخواهی به این رسوا بکن ای مغبچه

[...]

نشاط اصفهانی

سوی تهران خویش را از اصفهان آورده‌ام

یا که از گلخن مکان در گلستان آورده‌ام

یا که از دارالحوادث بار رحلت بسته‌ام

رخت هستی جانب دارالامان آورده‌ام

یا که گویی از بلای زاهدان جان برده‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه