گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

باز در دیر مغان آه و فغان آورده‌ام

عالمی را از فغان خود به جان آورده‌ام

از گناه توبه با زنار گبر خویش را

دست و گردن بسته در دیر مغان آورده‌ام

هرچه میخواهی به این رسوا بکن ای مغبچه

کانچنان کِت خواستی دل آنچنان آورده‌ام

لطف پیر دیر هست افزون ز جرم من از آن

ار کند شرمنده سر بر آستان آورده‌ام

ساقیا رطل گرانم ده که از شرمندگی

سر به زیر افکنده خود را سرگران آورده‌ام

گرچه از نام و نشان آزادم اما داغ عشق

بر جگر از بی‌نشانی‌ها نشان آورده‌ام

لایقالی گفته سر عشق را چون پیر دیر

فانیا چون گویم ار صد داستان آورده‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

صبح وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام

آفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام

عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد

خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام

هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من

[...]

نشاط اصفهانی

سوی تهران خویش را از اصفهان آورده‌ام

یا که از گلخن مکان در گلستان آورده‌ام

یا که از دارالحوادث بار رحلت بسته‌ام

رخت هستی جانب دارالامان آورده‌ام

یا که گویی از بلای زاهدان جان برده‌ام

[...]

افسر کرمانی

برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌ام

کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آورده‌ام

از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان

هیچ را، تعبیر از آن سرّ دهان آورده‌ام

بس که در موی میانت برده‌ام فکرت به کار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه