گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

اینکه خود را به در میکده عریان کردم

خرقه را رهن شراب از پی رندان کردم

دوش یک جرعه ام احسان ننمودی هر چند

اشک چون شمع فشاندم سپس افغان کردم

عمرها آنچه دل از علم و عمل جمع نمود

همه را در سر آن زلف پریشان کردم

خم چوگان فلک دست امیدم بکشید

دست هر گه سوی آن گوی زنخدان کردم

بیم آتش مده از جرم می ام ای زاهد

کانچه قسام ازل امر نمود آن کردم

خرقه چاک مرا بر صف تکمه شدست

آن گره ها که به دامان و گریبان کردم

پرتو مهر وصال از درو بامش افتاد

خانه دل که بسودای تو ویران کردم

دل که گمره شده بود از هوس جنت و حور

بازش از یاد وصال تو پشیمان کردم

وصل اگر بایدت از خود بگذر ای فانی

بین که چون قصه مشکل به تو آسان کردم