گنجور

 
افسر کرمانی

ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق

از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق

از می ساغر لبت، لعل بدخش غرق خون،

وز تف حسرت رخت خرمن ماه محترق

ای گهر عقیق لب جیب و برم یمن کنی،

خون دل از دو دیده ام ریز اگر بدین نسق

مردم چشم روشنم دید بیاض روی تو

شست سواد دیده‌ام ز اشک روان خود ورق

شادی وصل عاقبت شد به فراق منتهی

وه که به رنج شد بدل، لذت عیش ماسبق

روی چو‌‌ آفتاب تو، تافته بر جهانیان

بوالهوسان چو شب پره هیچ ندیده جز عشق

مفتی شهر را بگو، منکر عاشقان مشو

ورنه به شرع ما شوی، موجب ذم و طعن و دق

قاصد یار افسرا، مژده وصل می دهد

لایق او چو نیست زر، سر بنهیم بر طبق