گنجور

 
افسر کرمانی

ای ماه پریچهر مطبوع خصایل

ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل

آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است

بر تیرگی بخت دل ماست دلایل

پیداست که بر فرق کند خاک تحسر،

آن دست که بر گردن تو نیست حمایل

پرورده خون دل و سرچشمه چشم است

سرو تو که با سرکشی آمد متمایل

ای دوست تویی از من و من از تو دریغا

کاغیار میان من و تو آمده حایل

تا خاک شود پیکر و آنگه بردش باد،

هرگز نشود از دل ما مهر تو زایل

آن نقطه موهوم که گویند دهانش،

هیچ است و عجب این که کند حل مسایل

تا سوخت مرا آتش عشق تو دل و جان

از آب بصر یکسره شستیم رسایل

بر زلف تو تنهاست نه مایل دل افسر،

بسیار دل این سلسله را آمده مایل

 
sunny dark_mode