گنجور

 
صفایی جندقی

آه کزین سفر نشد جز تب و تاب حاصلم

داد ز سعد روشنم وای ز بخت مقبلم

رخت کجا کشم کزین غایله خیز منزلم

بار فراق دوستان بسکه نشسته بردلم

می رود و نمی رود ناقه به زیر محملم

کی خبرش ز حال من پای نرفته در گلی

لطمه ی موج غم بود رنج فزای هردلی

عیش کند چو آدمی رخت کشد به ساحلی

بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی

بار دل است همچنان ور به هزار منزلم

حسرت زلف قاسم برد ز تاب تن گرو

سنبل جعد اکبرم حسرت کهنه ساخت نو

دل که اسیر سلسله تن نرود به تاز و دو

ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو

کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم

ای ز سپهر سخت کی تشنه ی دشت ابتلا

وی ز زمین سست پی غرقه ی قلزم فنا

خفته به خاک کربلا کشته تو اسیر ما

بار کشیده ی جفا پرده دریده ی وفا

راه ز پیش و دل ز پس واقعه ای است مشکلم

در غمت آه سینه را این تب و تاب کی شود

دیده اشکبار را لجه سراب کی شود

رفتم و طلعت ترا هجر نقاب کی شود

معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود

گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم

در طلب تو از ازل چشم و دلم به چارسو

گشته زبان به گفتگو رفته نظر به جستجو

تا ابدم نهان و فاش از پی تست رای و رو

آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو

تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم

تا سر تو جدا ز تن سر به بدن وبال من

بعد تو انتصاب جان موجب انفعال من

یاد تو از روان من نام تو از مقال من

ذکر تو از زبان من فکر تو از خیال من

چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم

ای که فتاده در غمت نظم شکیبم از نسق

وی که به سوکت آه من برده برآسمان سبق

گر نظری کنی به من برگذرم ز نه طبق

ور گذری کنی کند کشته صبر من ورق

ور نکنی چه بردهد بیخ امید باطلم

جنبش مهر را همی دیگ سکون جدا پزم

آتش هجر را جدا دست به لب فرا گزم

یک دل و داغ چند تن آه چنین کجا سزم

داروی درد شوق را با همه علم عاجزم

چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم

چند صفایی از غمش دست ملال بردلی

وز مژه محیط زا پای نشاط در گلی

گویی اگر چه حاصلی نیست مرا ازین ولی

سنت عشق سعدیا ترک نمی کنم بلی

کی ز دلم بدر رود خوی سرشته در گلم