گنجور

 
افسر کرمانی

آوخ که شد ز تیر غمت قامتم کمان

رحمی کن ای جوان به من زار ناتوان

آن دل که گم شد از من مسکین بکوی تو

نک یافتم به حلقه زلف تواش نشان

از دل خموش آتش عشقت نمی شود

گر صد هزار چشمه ز چشمم شود روان

سازم هدف به ناوک پیکان ناز تو

باشد اگر بهر سر مویم هزار جان

سرو چمن ز پا فتد از شرم قامتت

تو سرو قامت، ار گذری سوی بوستان

پیکان چشم مست تو از درع جان گذشت

بیمار کس شنیده در آفاق شق کمان

از روز وصل کوته و شام دراز هجر

گه بر لب است الحذرم، گاه الامان

دارای دهر مهدی قائم‌ که از نخست

روحی مجسم است ابر پیکر جهان

ای آنکه هر صباح و مسا از ره شرف

آیند بر طواف حریم تو قدسیان

ای آنکه مور کوی تو شیر سپهر را

بر گردن از مجرّه ای افکنده ریسمان

در پرده ای و پرده خلقی دریده ای

آوخ، اگر ز پرده کنی چهر خود عیان

هستی دوباره روی کند جانب عدم

بر وی اگر بناز شوی آستین فشان

پرگاروار نور جمالت گرفته است

ملک دو کون را چو یکی نقطه در میان

در طرف جویبار ریاض جلال تو

شب تاب کرمکی است بر این ماه آسمان

خلقت، اگرچه روی نبینند، نی عجب،

با جسم نیست قوه بینائی روان

در هر مکان که می نگرم بینمت کمین

با آنکه هست شخص تو را، لامکان، مکان

ای در نشیب کاخ جلال تو، عرش فرش

وی از کتاب فضل تو، یک حرف کن فکان

در کائنات اگر ز ره قهر بنگری

گردند منفصل همه اجزاء انس و جان

ای آنکه از سرای تو مور محقری

ارزاق خلق کون و مکان را بود ضمان

عزم ار کنی به آنکه شود آسمان زمین

میل ار کنی به آن که زمین گردد آسمان

گردون به خاکبوسی امرت شود دو تا

گیرد زمین به دست ز دور فلک عنان

احیا نمی شدی تنی از نفخه مسیح

فیض دمت نبودی اگر محییی روان

در اوج وصف تو نرسد فکر دوربین

چون پر زند به عرصه، جبریل ماکیان

با حکم محکم تو، قضا گشته هم رکاب

با امر آمر تو، قدر گشته همعنان

کی در حضیض پایه جاه تو پر زند

گر صد هزار سال بود طایر گمان

آتش به جان خلق جهان می زدم، اگر

ننهاده بود مهر توام، مهر بر دهان

تا بینمت جمال و کنم با تو شرح دل

سرتا به پای چشمم و پا تا به سر زبان

عید است و هر کسی ببرد هدیه ای به دوست

هین، مرمر است جان به کف از بهر ارمغان

تا هست در بسیط دو گیتی ز بسط نام

باشد ز فیض تا که بکون و مکان نشان

بادا، موافقان تو را انبساط قلب

باشد مخالفان تو را، انقباض جان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
عنصری

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان

گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی ببر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بگشاد مهرگان در اقبال بر جهان

فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان

سلطان یمین دولت میر ملوک بند

محمود امین ملت شاه جهان ستان

شاهی که پشت صد ملک کامران بدید

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چونکه سال و ماه دوانند هردوان

من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دوان دوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود

[...]

ازرقی هروی

گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان

تحویل کرده اند بباغ خدایگان

وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار

نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان

نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه