گنجور

 
افسر کرمانی

چو گاه شام بدل شد عذار لاله حمرا

در این حدیقه ارزق به چشم نرگس شهلا

گشود دست قضا در زمانه طرّه غلمان

نمود شکل هلال از فلک چو ابروی حورا

دوباره یوسف خور، اوفتاد در چه مغرب

زهجر، دیده یعقوب روزگار شد اعمی

بساط خاک شد از تیرگی چو طالع مجنون

بسیط چرخ شد از روشنان چو طلعت لیلی

شبی دراز چو بالای شاهدان سمن بر

شبی سیاه چو گیسوی مهوشان سمن سا

فشاند پنجه نرّاد شب ز اختر رخشان

هزار مهره سیمین به روی تخته مینا

رواق چرخ شد از شمع ماه و مشعل انجم

همی منوّر چونان که کاخ خسرو والا

وصی دوده آدم ظهور سید خاتم

ممّد هستی عالم، علی عالی اعلی

منزهی که بود شخص اطهر او به دو عالم

ظهور ایزد بیچون ز کم و کیف مبرا

گشوده زال کهن سال چرخ از درماتم

سواد موی شبه گون ز شام تیره به سیما

به پیشگاه شبستان چرخ دست زمانه

فروخت مشعله ماه و شمعدان ثریا

بسان طلعت جانان ز تار طرّه مشکین

همی بتافت ز ظلمت فروغ زهره زهرا

فروغ طلعت او جلوه گر ز آدم خاکی

که گشت سجده گه ساکنان عالم بالا

ز تاب آتش قهرش، شرر در آذر و نیران

ز فیض نفخه لطفش صفا به جنت و طوبی

مراد چرخ نبود ار طواف کعبه کویش

نبود گردان زین سان به گرد مرکز غبرا

خدایگانا، ای آفتاب برج فتوت

بزرگوارا، ای زیب بخش طارم اعلی

بخود ببستی پیرایه تا ز عالم هستی

همی شکستی بازار لات و عزت عُزّی

فروغ روی تو شد جلوه گر ز طلعت یوسف

که بی خبر ز خود آمد برون ز پرده زلیخا

اگر به جلوه درآید رخ تو، خسرو انجم

به کاخ باختر اندر شود چو مرغ مسیحا

ز خاک کوی تو شد مشکبیز طرّه غلمان

ز گرد راه تو شد سرمه سای، دیده حورا

به نزد پایه قصرت حقیر گنبد گردون

به پیش رأی منیرت قصیر بیضه بیضا

غباری از ره کوی تو شد به ذروه گردون

در او به تارک انجم رسید تاج مطلا

ز ملک لا بگذشتی به گام اول و اینک

قدم ز جاه نهادی به کاخ کشور الاّ

بود ز شمسه کاخ تو، روی مهر منوّر

بود ز خاک سرای تو چهر قدس زمین سا

چنان منزه و صافی شدی ز رنگ چه و چون

که نور حضرت بیچون شد از جمال تو پیدا

مطار طایر فکرت نه در حضیض ثنایت

رسد، اگر چه برآید به بام عرش معلی

فروغ شمسه کاخ تو از کسوف منزه

بنای قصر جلال تو از قصور مبرا

تو را که آمده برتر صفات از چه و از چون

شود به مدح توام چون لسان ناطقه گویا

کنون که سر به رهت سودم و ثنای تو گفتم

گذشت سر ز ثریا مرا و شعر ز شعری

مرا سپاه حوادث هجوم کرده ز شش سو

چنان که هیچ ندانم، نه پا ز سر، نه سر از پا

مراست خاطری از اهل روزگار غم آگین

مراست سینه ای از خلق این دیار محن زا

به روزگار بود تا سخن ز کفر و ز ایمان

به کائنات بود تا اثر ز نور و ز ظلما

همی به کام عدویت فزون شرنگ مذلت

همی به جام مُحب تو باد شهد مصفا

 
sunny dark_mode