گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
افسر کرمانی

داد دیگر بار زیور باغ را ابر بهار

گشت چون خلد برین از سبزه صحن مرغزار

باد نوروزی وزان شد باز در اطراف باغ

ابر آزاری دگر شد درّ فشان در کوهسار

بار دیگر غنچه از بهر تبسم لب گشود

باز از بهر ترنم بیقرار آمد هزار

همچو چشم نوغزالان ختن شد گوئیا

دیده عابد فریب مست نرگس در خمار

عارض نسرین گرفته شبنم ابر مطیر

یا خوی افشان از حیا آمد رخ گلرنگ یار

گرد خدّ نوشخندان رسته خطّ مشکفام

یا ریاحین بردمیدستی بطرف جویبار

باغ گوئی از ریاحین سبز چون خطّ بتان

راغ گوئی از شقایق سرخ چون روی نگار

آب گوئی چون زلال چشمه حیوان روان

باد گوئی چون روان عاشقان شد بیقرار

خاک گوئی از دم باد صبا شد زنده دل

نار گوئی همچو خوی دلبر من پر شرار

قمریان گوئی نواخوان گشته بی آشوب زاغ

بلبلان گوئی غزلخوان گشته بی آسیب خار

عاشقان با گلرخان در باغ مست از بیخودی

من به خلوت مانده تنها تن نزار و جانفکار

ناگهم از در درآمد نوغزالی شیرمست

حمله ور بر شیرمردان چشم مستش شیروار

از بیاض روی او صبح مصفی بس خجل

وز سواد زلف او مشک تتاری شرمسار

صبح صادق کرده از چاک گریبانش طلوع

روز من از هجر او چونان شب یلدای تار

شمه ای از گلستان روی او باغ ارم

قطعه ای از بوستان حسن او دارالقرار

چون مرا بر روی او افتاد چشم حق شناس

دادمی یکبارگی از کف زمام اختیار

گفتم ای سیمین بدن بر گوی با من کیستی

گفت من آثار مهر ماه گردون اقتدار

آن کریم ذوالکرم کز جود عامش می برند

فیض هستی انس و جن و وحش و طیر و مور و مار

گر بتابد رخ ز امرش مهر گردد ذره سان

ور نپیچد سر ز حکمش ذره گردد مهروار

از شعاع او نمی بودی اگر در کسب نور

وز ز ظل او نه پیدا کرده این ظلمت مدار

از چه چون روی مهان گردیده خور رخشان به صبح

وز چه چون موی بتان هر شامگه گردیده تار

ای وجودت مرکز پرگار کان و مایکون

و ای ظهورت علت اظهار امر کردگار

ای نظام آفرینش، یا امیرالمؤمنین

همسر صدیقه کبری و باب هفت و چار

ای لقای مهر از خاک سرایت مستنیر

وی بقای خضر از آب ولایت پایدار

آسمان گر سر کشد از طوع طوق بندگانت

می شود نقش قدم مانند خام رهگذار

هم توئی آیات یزدان را صراطی مستقیم

هم توئی مرآت سر تا پا نمای کردگار

روز و شب دارم خیال موی و رویت در نظر

نگذرد بر عاشقان زین خوب تر لیل و نهار

روی ما و خاک درگاه تو تا یوم النشور

دست ما و دامن مهر تو تا روز شمار

وصف مویت را کند افسر که اینسان دمبدم

ریزدش از خامه در دفتر همی مشک تتار

تا بود از آتش دوزخ کلام اندر جهان

تا بود از جنت المأوی سخن در روزگار

باد بر هر عضو اعدای تو صد دوزخ عقاب

باد بر هر موی احباب تو صد جنّت نثار