گنجور

 
افسر کرمانی
 

ای شده از صنع قدرت تو هویدا

گوهر و گل، گه ز خار و گاه ز خارا

ای ز تو برجا وجود عالم و آدم

وی به تو برپا بنای اسفل و اعلی

نزد سراپرده جلال تو باشد

عرش معلّی بسان صفحه غبرا

عکس تو شد جلوه گر ز عارض گل، کو

برده ز بلبل توان و صبر به یغما

دست خرد کی رسد به دامن جاهت

صفحه غبرا کجا و طارم خضرا

مهر رخت راست ذره ها و یکی را،

مادر گیتی نهاد،‌ نامش دنیا

دود برآید ز آب تا ابدالدهر

قهر تو گر بگذرد به جانب دریا

از تو بود جان جن و انس به پیکر

وز تو بود روح وحش و طیر در اعضا

کعبه مقصود خلق، روی تو باشد

ای همه را در دو کون ملجأ و منجی

ای ز در رحم چاره ساز اعادی

وای ز ره لطف مهربان به احبا

شام وصال تو بامداد همایون

صبح فراق تو تیره گون شب یلدا

هجر تو ما را جحیم و قهر تو آذر

وصل تو ما را بهشت و مهر تو طوبی

ای مه مهرآفرین عجب نه که گردد

مهر درخشان به عشق روی تو، حربا

نزد پر پشه حریم تو کمتر

از مگسی صد هزار مرتبه، عنقا

موسی عمران ز هوش رفت چو تابید

پرتوی از عکس تابش تو به سینا

جاری از آن سلسبیل گردد و کوثر

بنگری از لطف اگر به صخره صمّا

مور درت حکمران ملک سلیمان

مرغ شبت فیض بخش لعل مسیحا

از تو منوّر سراج معنی هستی

وز تو مصوّر، وجود صورت اشیا

ریزد اگر رشحه ای ز ابر جلالت

جاری گردد بحار بی حدّ و احصا

در بر یک بحر از آن بحار معظم

همچو حبابند نه قباب معلّی

دامن جاهت بود ز وصف منزه

پایه قدرت ز چون و چند مبرا

اول و آخر توئی به آخر و اول

معنی و صورت توئی به صورت و معنی

روی تو پیدا و مابقی همه پنهان

حسن تو صهبا و جملگی همه مینا

سائل کوی تواند منعم و مسکین

طالب روی تواند سید و مولی

در خور وصفت چو نیست جز تو دگر کس

هم ز تو آید که وصف خود کنی انشا

جز تو نباشد چو کس به مدح تو لایق

افسر و توصیف ذات پاک تو حاشا