گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

بس شگرفست کار و بار لبت

بس عزیزست روزگار لبت

ای بسا جان و دل که چون زلفت

بر عم افتند روزبار لبت

بلبم گوییا که باز خورد

چشمۀ نوش خوشگوار لبت

سالها شد که مانده ایم دژم

همچو چشم تو در خمار لبت

در همه کارگاه کان بدخش

نیست یک لعل بر عیار لبت

بسر تو که گر فرو گیرم

یک شبی چون خطت کنار لبت

همچو خطّ تو حلقه یی سازم

گرد آن لعل آبدار لبت

در همه کدخدایی دل من

نیم جانیست یادگار لبت

ترسم از نازکی برنج آید

ورنه هم کردمی نثار لبت

چون همه جان خود از لب تو برند

کاش باز آمدی بکار لبت

خوش بود جان و جان من خوشتر

خاصه چون هست نیم کار لبت

جان اگر صد هزار لطف کند

عاقبت هست شرمسار لبت

چرخ پیروزه پشت حلقه کند

پیش لعل گهر نگار لبت

نقش دیوار جانور گردد

اگر افتد برو گذار لبت

خوش و شیرین شدست جانم از آنک

پرورش یافت بر کنار لبت

بوسه یی ده که جان خستۀ من

بلب آمد در انتظار لبت

چون خضر عمر جاودان یابم

گر خورم آب چشمه سار لبت

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

جاوید مدرس (رافض) در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۴ نوشته:

با تشکر از آفای شیاوش جعفری
و اهتمام ایشان در افزودن این دیوان به گنجینه گنجور
*****************
در بیت دوم
ای بسا جان و دل که چون زلفت
بر ( عم )افتند روزبار لبت
منظور عمو هست ؟ یا چیز دیگر
لطفا روشن فرمائید

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
nabavar در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۱ نوشته:

گمان کنم ” بر هم افتند “ باشد
روزی که لب تو بارعام دهد ، جان و دل مانند زلف تو بر هم می افتند ، از ازدحام

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.