گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

هر کرا دل باختیار خودست

آرزوهاش در کنار خودست

غمگساری ندارد و عجب آنک

هم غم یار غمگسار خودست

گله از دوست چون کنم که مرا

همه رنج از دل فکار خودست؟

دوست را هر که بهر خود خواهد

او نه عاشق که دوستار خودست

عاشق آنست در جهان کو را

بود و نابود بهر یار خودت

ز آب چشم ار چه دامنم تر شد

آتش سینه برقرار خودست

بس که از دیده اشک میبارم

شرمم از چشم اشکبار خودست

جان من می بری، ببر، چه کنم؟

بخداکت هم از شمار خودست

نیست در روزگار تو یک دم

که نه مشغول روزگار خودست

عذر میخواستم ز غم که دلم

از صداع تو شرمسار خودست

گفت زنهار این حدیث مگوی

که مرا خدمت تو کار خودست

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

nabavar در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۷ نوشته:

در بیت چهارم : تا ردیف جور شود
عاشق آنست در جهان کو را
بود و نابود بهر یار خودت {خودست}

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.